گویی مرا برای وداع آفریده اند....












 

ستاره دیشب مرد....

نه،این بار حرف من تخیل ذهن دیشبم نیست.حرفم از جنس واقعیت هاییست که تلخ است....تلخ تر از قهوه های تمام رستوران های آن سوی شهر،کمی بالاتر،آن جا که آخر هفته تور خنده گذاشتند در کلاس خصوصی رقص ام سی.

ستاره دیشب مرد...

از دختری سخن می گویم که رویاهای شبانه اش سوخت زیرا پدرش او را به قیمت...فروخت.که مگر فروختن انسایت به حیوانیت هم قیمت دارد؟آری آن دختری که  اسباب بازی های برادر کوچکش را در روز تولدش می دید،موش های مرده ی کنار جوی...که چه اندوهناک است این دیدن ها....

اما آن دختر و برادر چیزی دارند  که در قصر های شکم های گنده هیچ گاه یافت نمی شود.آن ها شب زیر برف با نفس های یکدیگر گرم می شوند...

 

http://img.timeinc.net/time/2002/salgado/images/01.jpg

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٠ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

http://www.piic.ir/beta/upload/khishang%20(824)26590.jpg

جفت پا پریدن وسط آب های بارون تو باغچه

باله رفتن از رو خط زمین بسکتبال

شعر نوشتن یواشکی رو تخته با گچ فیلسوف!

تقدیم کردن گل رز آبی به داداش آبی

اس ام اس معذرت خواهی به بابا

آهنگ پت و مت

بازی با کفشدوزک

عکس گرفتن از مامان علی!

بوی عید تو تنگ ماهی مغازه

وزش نسیم ملایم از پنجره ی نارنجی

پیچیدن آهنگ نامجو(نام بجو)تو مغزم...تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم....

قاه قاه خندیدن به رنگ تاریک غم و غصه های بازی شطرنج زندگی

.

.

احساس می کنم دوباره روحم شفاف شده..گویی دوباره آن دختر خوش خنده ی لپ گلی شدم... به سادگی یک لبخند.

.

.

اما همچنان دردی در تمام بافت های استخوان جسم و روحم می پیچد و آنجاست که با خود زمزمه می کنم

من درد تو را آسان از دست ندهم

دل بر نکنم ز دوست ، تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

که آن درد به صد هزار درمان ندهم

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱۱ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

 

-خوبی؟

-آره دکتر تغذیم گفت همه چیزم نرماله.فقط ماهی 10 تا آمپول می زنم که استخونم دو میلیمتر بیشتر رشد کنه،موژه هام اینقدر بشه و...می دونی هر آمپول بین 300 500 هزار تومنه.

 

امروز می خوام برم کلاس خصوصی پیش آقای ... بهترین معلم فیزیک مشهده.می گن ساعتی 70 هزار تومن می گیره.خیلی خوبه...

 

میای امروز بریم مانتو بخریم؟از مانتو قهوه ایم خسته شدم مانتو قرمزه هم جلف شده!بقیه مانتوهامم همه جا پوشیدم دیگه..

دلم می سوزد برای آن هایی که 42 نوع ادکلن دارند و درکتابخانه ی 10 طبقه شان یک کتاب هم یافت نمی شود،برای بهترین امکاناتی که برای جوانان بالای شهر آینده ساز فردا تهیه می شود، برای افرادی که اولین چیزی که در نظر می گیرند سایز دماغ و رنگ پوست است.

آه که چه غریبانه ارزش های انسانی جای خود را به کر و کوری دادند.چه غریبانه پایمال شدند...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٠ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

شازده کوچولو که روی مربع  ایستاده بود و باد استخوان سوز دندان هایش را به هم می کوباند به آسمان نگاه کرد و گرمای آبی را بر گونه هایش حس کرد یک قطره دو قطره سه ...چهار و ....حالا دیگر گرمش شده بود... با دلی تهی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

من در این دنیای بی رحم به جای دور دستی رفتم ،خانه ای در روستا که دیوار هایش کاهگلی بود و سقف آن آنچنان محو بود که به سادگی می شد آسمان را دید..

منِ خسته از نگاه های سرد و بی روح آدمیان نگاه هایی را دید که تنها حرفشان محبت و هدیه کننده ی آرامش بود

منِ محتاج به یک لبخند حقیقی ، پیرزن ها و کودکان مهربان و پاکی را دید که تنها لبخند را آموخته بودند

منِ درمانده از کثیفی ها به دست کسانی غذا داد که گرما و نور می بخشیدند

منِ فرسوده از شب های تاریک و آلوده شبی از نور را تجربه کرد

من...در میان آن روستاییانی که هنگامی که دوربینم را گم کرده بودم و نمی دانستند دوربین چیست و نشانه ی جلد سیاه دوربینم را دادم پنداشتند چیزی در پلاستیکی سیاه است.اما با این حال آن چیز ناشناحته در ذهنشان را برایم پیدا کردند.در میا آن دل های پاک،در میان آن آدمیان ساده،در آن شب رویایی،در بوییدن واقعیتی زیبا .با آن نگاه ها و لبخند ها پرواز کردم..به سوی آنجا که تنها هدفشان بود.به سوی آنجا که انتهای مسیرشان بود.حرمی غریب در این شهر شلوغ.

من...دیدم آن پاهای برهنه را که با شوق دیدار یار ،امام رضایشان،پیــــــــاده قدم بر می داشتند....و به من ثابت کردند که عشق هست هنوز و انسانیت معنا دارد،و این بزرگترین دلخوشی من برای زنده گیست..

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۳ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

پسر 13 ساله ای که در یک حادثه ی غیر منتظره پایش متلاشی می شود و تا آخرین لحظه ی نفس کشیدنش نمی تواند مانند دیگران راه برود و در آی سیو دکترها در بالای سرش می گویند شاید ضربه مغذی شود!

کسی که نام خود را گذشته پدر و در لحظه ای که پسرش غرق خون است می تواند در آمبولانس بخندد!

دوستی که آنقدر با تار و پود وجودش دررررررررررد کشیده که نمی دانم چگونه دردهایش را در نوشته ام جا بدهم.

آن هایی که عادت هایشان را زندگی  و هوس هایشان را عشق گماشتند.

کسانی که هرگاه بهشان احتیاج داشتم تنهایی را به من هدیه کردند.

دوستانی که هیچ گاه معنای دوستی را نفهمیدند.

عزیزی که خنده هایمان را فراموش کرد و خاطرات ذهنم را به آه تبدیل کرد.

.

.

.

خستگی از افکارم و هجوم به آرامش پشت بام و ارتفاع...

-من در بین این ها چه می کنم؟

-من در اینجا چه هستم؟

-حرف های ناگفته من چه می شود؟

-آه آن پسر...

-چشمک ستاره در کمی آنسوتر،بالاتر از زمین.

-سوزش جای خنجری که از پشت به من خورده

.

.

.

و قطره ی اشکی که از ارتفاع سقوط می کند و از بین می رود.

.

.

.

و خدایی که در این نزدیکیست...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٦ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

از شدت گرما از خواب می پرم.از این ور به اون ور غلت می زنم.هنوزم تب دارم.سرم درد می کنه.حالم یه جوریه.پا می شم یه آبی به دست و صورتم بزنم که یکم حالم بهتر بشه.آب خنک می خوره رو صورتم ولی خنکیشو احساس نمی کنم.وضو می گیرم.پامو می ذارم اون ور در:

سرم گیج می ره.احساس می کنم دمای بدنم دو برابر شده.همه چیز دور سرم می چرخه و..می افتم رو زمین.چند ثانیه هیچیییی نمی فهمم.با زحمت خودمو می کشونم طرف دیوار.دیوار سرده.می چسبم به دیوار تا یکم خنک بشم.چشامو می بندم.فرقی نمی کنه.چاشمو باز می کنم و بالا سرمو نگاه می کنم.3تا در مبهم تو تاریکی..یه ربع تو همون حالت می مونم،یکم بهتر می شم.سریع می رم رو تخت.خوابم نمی بره،خوابم نمی بره،خوابم نمی بره..سارا پاشو نماز بخون

سبحان ربی...تق ق.سارا پخش زمین شد.دو قطره اشک از چشمام میاد ولی گریه نیست.دلم می خواد داد برنم یکی بیاد اما هرچی دهنمو باز می کنم صدایی ازش بیرون نمیاد.

.

.

-ببینمت.هنوز تب داری که.بیا اینو بخور

-...

-چرا رنگت اینقدر پریده؟

-یکم سرم گیج خورد

-می خوای بری مدرسه؟

-آره.فیزیک دارم.

-نری بهتره ها.

-می خوام برم

.

.

-سارا کریمی؟

-بله؟

-چرا اومدی مدرسه با این حالت؟برو پایین بابا منتظره.برو خونه

-جاااااااااان؟

کل راه بابا نصیحت می کنه.کل راه سارا انگشتاشو می شماره و لرزش یواشکی دستاشو نگاه می کنه.بابا چی می گه؟یه کلمه از حرفاشم نشنیدم.فقط فهمیدم لحن صحبتاش از نوع نصیحت های پدرانس.از ماشین پیاده می شم و بابا می ره.می خوام برم یه جای دوووووور...یه جایی که فریاااااااااااد بزنم.اما می دونم که نمی رم.

.

.

من چمه؟!!؟!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

از شدت تب صدای قلبمو می شنوم!چی می گه؟

کسی زبون قلبارو بلده واسم ترجمه کنه؟

آره بلده،خودم!هرکی مترجم قلب خودشه،یعنی می تونه که باشه.

گوشمو بهش نزدیک می کنم...

می گه:

بین خدا و  *** گیر کرده!!!!

پ.ن اضافی:بهتون اطمینان ١٠٠%می دم نقطه ی مبهمشو نمی تونین حدس بزنین،همونطور که گفتم برداشت آزاد ممنوع،ممنون.نیشخند

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

http://img3.tinypic.info/files/3orex3wnfsb6n3eiz6x0.jpg

سارای 4 ساله:مامان!من دختر خوبیم؟ناراحت

مامان:اگه اتاقتو جمع کنی آره

-یعنی اگه اتاقم جمع بشه دختر خوبیم م م م؟؟؟؟هیپنوتیزم

-آره،اگه جمع کنی

-دخترای خوب جایزه می گیرن؟خوشمزه

-اوومممم...آره!

-هرچی که بخوان؟خیال باطل

-تا هرچی چی باشه...

-خوووب....از اون هرچی بخوانای خوب!من رفتم اتاقمو جمع کنم..

(تو دلم:مامان که نفهمید من واسه چی اینو پرسیدم نه؟!نه بابا از کجا بفهمه!نگران)

                     __________________________

سارای 5 ساله:سمیه امروز سمیرا جون می گفت لم للد ولم یولد یعنی خدا مامان بابا نداره...نداره؟ناراحت

-نه!خدا که مثل ما نیست

-آخه مگه می شه مامان بابا نداشته باشه؟پس چجوری بوجود اومده؟اول خدا کجا بوده؟

-اوووم..!!خدا همیشه وجود داشته.اول نداشته.آخرم نداره.کسی بوجودش نیاورده اما همه ی ما رو خلق کرده

-اِ اِ اِ اِ اِ چجوری خوب؟!یعنی اول نداشته؟!نمی شه کهگریه

.....

                            _______________

سارای 6 ساله:آقاجون!می شه با اون تیکه چوبایی که تو انباریه واسه عروسک صورتیم تخت درست کنین؟شبا که می خواد بخوابه تخت نداره همش میاد کنار من می خوابه.

آقاجون:بله ه ه ه .بپر برو اون سفیده و اون چوبه و...بردار بیار که کلی کار داریم

-آقاجون!بقیه عروسکام چی کار کنن؟اگه ببینن سانازم تخت داره اونا حسودیشون می شه ناراحت  شما هم که نمی تونین واسه همشون تخت درست کنین..مژهخیال باطل

-کار نشد نداره،یه کاریش می کنیمچشمک

.

.

.

دلم برای کودکی تنگ است...

کودکی ای که با بزرگترین دغدغه ی فکرم یعنی بستنی نخوردن در بعد از ظهر گرم تابستانی اشک هایم سرازیر می شد

با شنیدن کوچکترین چیز با مزه ای قاه قاه خنده ام بلند می شد و صدایش به اوج آسمان می رسید...

با بازی با بابای خسته ای که از سر کار آمده روحم بزرگترین لذت زندگی را می برد

ولی مگر حال جزو  آدم بزرگها هستم که دلم برای کودکی تنگ باشد؟!مگر ما بزرگ شده ایم؟!ما همه همان کودکانیم با بازی های زندگی و سرنوشت. ما همان کودکانی هستیم که دارای روح پاک و نگاه صادقند.ما هنوز هم مانند کودکی فرصت برای خنده و اشک های واقعی داریم.ما همان کودکانیم که آرزوی فهمیدن برخی چیز هارا داشتیم اما حال که فهمیدیم از آن ها بیزاریم.ما کودکانی هستیم که فرصت برای بزرگ شدن داریم و درگیر بازی های بزرگتر شدیم اما امان از فراموشی، از گم شدن در تاریکی ها و روشنی های روزگار،تقلب های کودکانه اما بدور از پاکی در بازی های زندگی،از اندک اندک وارد کردن غبار به روح پاک و معصومانه و...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

در جاده ی زندگی تجربه های زیادی را سپری کرده بود.

عشق به خدا

خشم به خدا

ترس از خدا

آرامش با خدا

خنده برای خدا

اشک برای خدا

دوستی با خدا

لجبازی با خدا

با خدایی

بی خدایی

بوی خدا

رنگ خدا

آغوش خدا

.

.

.

در دل شوق پرواز داشت اما وداع هایی رخ داده بود که او را وادار به ماندن و فرورفتن و غرق شدن کرده بود و گاه نیز پرواز کرد..

اما پیچ و خم های جاده ی زندگی به او آموخت  که با وجود وداع ها،غم ها و آه ها برود...

نامش خ(و)د(+ا)بود!

و حال می خواهد خودش باشد،خودی که هست،نه خودی که هست یا هستند

می خواهد خ و د ش باشد.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٦ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

بویت را احساس می کنم.......................................................

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٥ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

کاش آن ها که ادعای با خدا بودن می کنند می فهمیدند تهمت زدن و ذره ذره خرد کردن دختری که جرمش تنها بودن است،با گفتن یک کلمه از تهمتشان به دیگران در مکانی که حضور ندارد و فرصتی برای سخن گفتن نیست یعنی چه.

کاش آن ها که با یک کلمه خواندن از دل نوشته هایم دچار توهمات و قضات های نادرست می شوند و ادعای دلسوزی می کنند (!!!)کمی مرا درک می کردند..

کاش آن ها که می گویند درکم می کنند کمی می فهمیدند دلیل بغض همیشگی نگاهم چیست.

کاش آن ها که گمان می کنند مسلمان های کاملی هستند به دختری که آرزویش نواختن سنتور در لحظه هایش بود با منبع هیچ نمی گفتند آموختن سنتور گناه است و تو نامسلمان..!!

کاش آن روزها که هر لحظه به مرگ درونم نزدیک تر می شدم و نیازمند یک دست بودم آن ها می فهمیدند،کاش..آن هایی هم که فهمیدند حاضر نمی شدند از منطق پوچشان پیروی کنند و من را تنها بگذارند در حالی که منطق انسانیت در جلوی چشمشان بود و حال که من تنهایی و غریبی و قربانی شدن در معامله هایشان به بهای دروغ و خیانت و اشتباه های کودکانه تجربه کردم و اندکی دارم جان می گیرم از من کمک میخواهند بدانند دلیل سکوتم چیست وکمی سکوتم را می شنیدند..

کاش آن هایی که حرف دلم را می شنیدند و می شنوند کمی قبول می کردند که این های توهمات نیست،فریـــــــــــــــاد هایی از یک دل خون است..

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٤ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

بقول دوستی :

حذف شد

با اشک.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

چشمامو بستم،گوشامو گرفتم،لب هامو روی هم گذاشتم..چند لحظه صبر..چیزایی دیدم و شنیدم که واقعا دیدنی و شنیدنی بودن.حالا حرفی برای گفتن ندارم.حالا می فهمم که چقدر درونم حرف برای گفتن داره!اونقدر زیاد که مهلت سخن گفتن نمی ده.اونقدر زیاد که انبوه می شی از عشق،زندگی،زیبایی،دیوونگی..

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

احساس می کنم سوار یک چرخ و فلک شدم....

می چرخه،می چرخه،می چرخه،می چرخه،م ی چ رخ ه...

واااای بسه ه ه دارم بالا میارم،دنیا دور سرم می چرخه،می چر..نه دیگه بسه!فقط می چرخه!!

اینجا یک سطل نیست به دادم برسه؟

.

.

.

اه ه ه ه!!اصلا حوصله ندارم بقیشو بنویسم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

بسم الله الرحمن الرحیم

-و هنگامی که بندگان من از تو درباره من سوال کنند، {بگو} من نزدیکم. دعای دعاکننده را به هنگامی که مرا می خواند، پاسخ می گویم.... (قرآن!بقره/196)   

حافظ

-مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

  هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم   

حسین پناهی

-انگار چرخ و فلک سوارم!

انگار قایقی مرا می بلعد!

انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم!

مرا ببخش!

ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت!


سهراب سپهری

-....

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را،

که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد،بردارم

و به سمتی بروم

که در ختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی واژه که مرا می خواند

یک نفر باز صدا زد:سهراب!

کفش هایم کو؟

عرفان نظر آهاری                                               

-نامی نداشت.نامش تنها انسان بود و تنها دارایی اش تنهایی.گفت:تنهایی ام را به بهای عشق می فروشم.کیست که از من قدر تنهایی بخرد؟هیچ کس پاسخ نداد و..(پیامبری از کنار خانه ما رد شد.)

شریعتی

-معشوق من چنان لطیف است که خود را به بودن نیالوده است که اگر جامه های وجود بر تن می کرد،نه معشوق من بود(حرف هایی برای نگفتن)

-بهشتی که در آن فقط پول است که حرف می زند،بهشتی که در آن،عشق،ارزش،دوست داشتن،فضیلت،شرف،فخر،زیبایی،معنی زندگی،لطیف ترین رابطه ها و لال ترین احساس ها و عمیق ترین پیوند ها و اصیل ترین سنت ها و بلند ترین آرمان و قدسی ترین ملکات که از عمق وجو انسان می جوشید و به زنگی و خانواده و پیوند و ادب و هنر و زیبایی و فرهنگ و ایمان ما سرازیر می شد و به بودن معنی می داد و به جهان روح و محتوی و احساس می بخشید،همه و همه چیز،چون کالایی در بازار عرضه می شود و..(انسان)                           

آنتوان دوسنت اگزوپری

-گوسفند خواستن،خود دلیل وجود داشتن است/

اما اگر گوسفندی برود و آن گل را بخورد ،برای او مثل این است که تمام ستاره ها ی عالم در یک آن خاموش بشوند.لابد این هم مهم نیست!(شازده کوچولو)

پائولو کوئیلو

-تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی آدمیا است.همه چیز تنها یک چیز است.و هنگامی که آرزوی چیزی را داری،سراسر کیهان همدست می شو تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی.(کیمیاگر)

شل سلیور استاین

برای آنکه دوست داشته باشی،هرکاری بگویی می کنم.قیافه ام را عوض می کنم.همان شکلی می شوم که تو می خواهی.اخلاقم را عوض می کنم.همان طوری می شوم که تو می خواهی.حتی صدایم را عوض می کنم.همان حرف هایی را می زنم که تو می خواهی.اصلا اسمم را عوض می کنم،هر اسمی می خواهی روی من بگذار!خب حالا دوستم داری؟نه - صب کن !لطفا دوست نداشته باش چون حالا اینقدر عوض شده ام که حال خودم از خودم به هم می خورد!

مصطفی مستور

-من محو آسفالت خیابان اما از عمق جان زیر لب می گویم:خداوندی هست؟سیگار فروش کنار خیابان از دور فریاد می زند:"آقا چیزی گم کرده ای؟(روی ماه خداوند را ببوس)

می گفت مرگ رو درست کرده اند تا باهاش مارو بترسونند.عین لولوی سر خرمن که واسه ترسوندن گنجشک ها درست می کنند.خوب،مگه نو گمجشکی؟گنجشکی؟(من گنجشک نیستم)

پ.ن:این پست نتیجه ی سیر نیم ساعته در بعضی کتاب های نویسنده ها و شاعر هاییه که باهاشون زندگی کردم......

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

-دنیا سری ندارد.مشارق و مغاربش روی هم اند.دنیا خیلی کوچک تر از این حرف هاست..رسیدنت به مهتاب زمان می خواهد،مکان نمی خواهد.

-کی؟!

-هرزمانی که فهمیدی مهتاب را فقط به خاطر مهتاب دوست داری با او وصلت کن!آن مو قع حکما خودم خبرت می کنم.

-یعنی چه که مهتاب را به خاطر مهتاب دوست بدارم؟!

-یعنی در مهتاب هیچ نبینی به جز مهتاب.اسمش را نبینی،رسمش راهم.همان چیز هایی را که آن ملعون می گفت،نبینی...

-مهتاب بدون رسم که چیزی نیست.مهتاب موهایش باید آب شار قهوه ای باشد،بوی یاس بدهد..

-این ها درست!اما اگر این مهتاب را این گونه دوست بداری،یک بار که تنگ در آغوشش بگیری،می فهمی که همه ی زن ها مهتاب هستند...یا این که حکما خواهی فهمید که هیچ زنی مهتاب نیست.از ازدواج با مهتاب همان قدر پشیمان خواهی شد که از ازدواج نکردن با او.

-پس روابط انسانی چه؟

-چه نقل هایی یاد گرفته ای!اگر عشق انسانی است،انسانی هم فکر کن.انسان و حیوان نداریم که!زن بگیر اما یکی دیگر را.

-مهتاب است که دوستش دارم...مهتاب که بوی یاس..

-این ها درست،اما هر وقت فقط مهتاب بود،با او وصلت کن!

-مهتاب بدون این چیزها چیزی نیست،هیچ است...

-احسنت،هروقت مهتاب چیزی نبود و هیچ بود،با او وصلت کن!آن روز که خودت هم چیزی نیستی.آینه اگر نقش داشته باشد،می شود نقاشی،کانه همان پرت و پلاهایی که هم شیره ات می کشیدو می کشد.آینه هر وقت هیچ نداشت،آن وقت نقش خورشید را درست و بی نقص بر می گرداند...آن روز خبرت می کنم تا با آینه وصلت کنی!

 /.

درویش ما را رها می کند و می رود.انگار قدم هایش را می شمارد.در هر قدم می گوید:یا علی مددی!

 

http://www.emad.ir/pic/Emaad-1174-small.jpg

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

.

نگاهش کردم،نگاهم کرد

اخم کردم،اخم کرد

لبخند زدم،لبخند زد

دستمو طرفش دراز کردم،دراز کرد!

سرش داد زدم،دهنشو مثل من باز کرد اما صدایی نداشت!نتونست فریاد بزنه،سکوت کرد...

گریه کردم،از چشماش قطره هایی بارید.دونه دونه،گاهی هم چند دونه چند دونه..

چه کسی می فهمد یکی را شبیه خود در قالب شیشه دیدن یعنی چه؟چه می گویم؟چگونه کسی را شبیه خود دیدم در حالی که گمان می کنم خ و د وجود ندارد...

تابم تمام شد،شکستمش،شکست ،خرد شد...

اما با هر قطه اش مرا نشان می داد!

/

.

/

به قول سهراب سپهری که می گه :من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم.

http://rahgozari-tanha.persiangig.com/rahgozarrrrrrrrrrri-tanha.jpg

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

می بینی؟هزارتا وبلاگ زدم ،نوشتم ولی در انتها پیدا شد..بازم مرام تورو عشقــ  ه شازده کوچولو!

.

/

سکوت و تنهایی با تمام عظمتش برایم بوی تکرار می دهد!

دلم می خواست این دو یار قدیمی را ک م ک م ب ک ش م.همانطور که این دو دوست قاتل اما با معرفت کم کم مرا به جنون می رسانند...

ولی این دو ، تنها باقی مانده های وجودی منند و من مـــــی ترسم از نبودن. هرچند اکنون نیز چیزی شبیه نیستمم!

/

.

پ.ن: که چه دلم تنگ بود برای "دلم می خواست "هایم..

 


 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٧ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

می خوام تنهای تنها باشم....تنهایی ای که درونش هیچ کس نباشه.حتی خودم.نه منی وجود داشته باشه نه دیگری...فقط تنها!حتی بدون شازده کوچولو....اما همه چیزایی که دوستشون داشتم دوستشون دارم...مثل همیشه.برای همیشه.

.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٦ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

غرق افکارم بودم.پر از قدم های تند...که شنیدم یه صدای آشنایی گفت سارا ا ا.سر کنجکاومو برگردوندم

-ووووووه!ببین کی اینجاســــــــت...دوست 9 سال پیش من....چطوری ی ی ؟چه بزرگ شدی خانم م م

-مرسی.تو چطوری؟چه خبرا؟مدرسه بودی؟و....

.

.

.

خیال باطل

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٦ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

 

در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

 

هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی

وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه

 

ای لولی بربط زن تو مست تری یا من

ای پیش تو چو مستی افسون من افسانه

 

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

 

چون کشتی بی لنگر کژ میشد و مژ میشد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

 

گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

 

گفتم : ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

 

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

 

من بی دل و دستارم در خانه خمارم  من

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

 

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه

 

مولانا

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٧ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

. ,   غریبه!آَشنایی..

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٤ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

امروز سیاه
دیروز سیاه
پریروز سیاه
پس پریروز سیاه
دیروز پس پریروز سیاه!
سیاه...
سی یاه...
س ی ا ه ..
س
ی
ا
ه
.


.
قلمورو گرفتم دستم به طرز وحشتناک و بچه گانه ای سایه ی هیولا(!!!)یی که شب و روز دنبالم بود سپردم به بوم نقاشی و زشت ترین و بچه گانه ترین نقاشی عمرمو کشیدم.........
راحــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ     ت شدم

 

پ.ن1:کاش راحت شدن = خوب شدن بود.
پ.ن2:بیچاره بوم نقاشی...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٤ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

برای حشره ای که روی دستم به قتل رسید!۴٠ روز و ۴٠ شب سکوتـــــــ می کنم...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱۳ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

تو را من چشم در راهم...
تو را من چشم در راهم شبا هنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم.

شباهنگام ،در آن دم،که برجا،دره ها چون مرده ماران خفتگان اند
در آن نوبت که بندد به دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام،
گرم یادآوری یا نه،من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم.
                                                                                                            نیما یوشیج

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱۳ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

درمانده ام

از منی پر فریاد

لبی سرشار سکوت

خسته ام

از پایی شکسته

دستی پینه بسته

شکسته ام

از ترکی در دل

 غمی لبریز

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٢ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

دفن خواهم شد!

زیر آوار گذر لحظه ها...

کاش شاید اگر!

دفــــن خواهم شد...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱۱ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

هنگامی که ذهن پر از چرا و باید و شاید و اگر و ای کاش،روح پر از تنهایی،جسم پر از خستگیست و ناراضی از اینکه چرا صبحی دیگر باید از جایم برخیزم و روزی دیگر و گذشتن لحظاتی دیگر و ......تصمیم می گیرم همه چیز را برای لحظاتی هرچند کوتاه فراموش کنم و دل را به زیبایی های صبح بسپارم و رهایی را کمی احساسکنم....زیباست!دل سپردن به آرامشی کوتاه اما بزرگ در برزخی که مدت هاست مرا احاطه کرده

آرامش دارم زیرا می بینم خورشیدی که دوباره هوای طلوع کردن دارد،ابری که دلش گرفته و نیمی از بودشان را در پشت کوه ها پنهان کردند،نوازش باد،سکوتی پر از حرف های ناگفته،صدای دلنشین کبوتر ها...همه و همه در روح نفوذ می کنند و مرا مایل به دوستی با حیوانات می کند...به قول دوستی که...با یک مشت دانه!شروع خوبیست برای دوستی با حیوانات


نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٠ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

مشت می‌کوبم بر در

پنچه می‌سایم بر پنجره‌ها

من دچار خفقانم، خفقان!

من به تنگ آمده‌ام، از همه چیز

بگذارید هواری بزنم:

-آی!

با شما هستم!

این درها را باز کنید!

من به دنبال فضایی می‌گردم:

لب بامی،

سر کوهی،

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم.

آه!

می‌خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد!

من هوارم را سر خواهم داد!

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته‌ی چند!

چه کسی می‌آید با من فریاد کند؟


                                                                                             "فریدون مشیری
http://i7.tinypic.com/3zi991u.jpg

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٠ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

دوست داشتن از عشق برتر است

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت ، روشن و زلال است .

عشق بشر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است اما دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارد دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می گیرد .

عشق لذت جستن است اما دوست داشتن پناه جستن .

عشق در دریا غرق شدن است اما دوست داشتن در دریا شنا کردن .

عشق بینایی را می گیرد اما دوست داشتن می دهد .

عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن اما دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال سرشار از اطمینان .

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله های بلند اشراق می برد .

عشق زیبایی دلخواه را در معشوق می آفریند اما دوست داشتن زیبایی دلخواه را در دوست می بیند و می یابد .

عشق تنها یک فریب بزرگ و قوی است اما دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی و بی انتها و مطلق است .

عشق همواره با شک آلوده است اما دوست داشتن سراپا یقین و شک ناپذیر است .

عشق رو به جانب خود دارد خودخواه و خودپا و حسود است و معشوق را برای خویش می خواهد و می پرستد و می ستاید اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد و دوست خواه و دوست پا است و خود را برای دوست می خواهد و او را برای او دوست می دارد و خود در میانه نیست .

"شریعتی"

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٠ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

در این اتاق تهی پیکر  


انسان مه آلود ! 


نگاهت به حلقه کدام در آویخته ؟

درها بسته 
 

و کلیدشان در تاریکی دور شد.
 

نسیم از دیوارها می تراود:
 

                                 گل های قالی می لرزد.
 

                            ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند.
 

باران ستاره اتاقت را پر کرد 


و تو در تاریکی گم شده ای  

 
انسان مه آلود!

پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته .  


درخت بید از خاک بسترت روییده 

 
و خود را در حوض کاشی می جوید. 


تصویری به شاخه بید آویخته :
 

                          کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد،  


                                        گویی ترا می نگرد 


و تو از میان هزاران نقش تهی  


گویی مرا می نگری 


انسان مه آلود!

ترا در همه شب های تنهایی  


توی همه شیشه ها دیده ام. 
 

مادر مرا می ترساند: 


               لولو پشت شیشه هاست! 


                               و من توی شیشه ها ترا میدیدم.
 

لولوی سرگردان !
 

پیش آ،
بیا در سایه هامان بخزیم . 
 

درها بسته  


و کلیدشان در تاریکی دور شد. 


بگذار پنجره را به رویت بگشایم.
 


انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت
 

و گریان سویم پرید.
 

شیشه پنجره شکست و فرو ریخت: 


                            لولوی شیشه ها  


                                      شیشه عمرش شکسته بود.  

 

سهراب سپهری
نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٠ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

 

زائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟

بی پناهم، خسته ام،تنهابدادم میرسی ؟

گر چه آهونیستم اماپراز دلتنگی ام

ضامن چشمان آهوهابه دادم میرسی ؟

ازکبوترهاکه میپرسم نشانم میدهند

گنبدو گلدسته هایت رابه دادم میرسی ؟

من دخیل التماس رابه چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرابه دادم میرسی ؟

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٧ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

چه بیکاره دلم........

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٥ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

خدایاااااااااااا خودت راهو بهم نشون بده...گیجم گیـــــــــــــج..چرا همه چی با هم قاطی شد؟؟؟چرا هرچی داد می زنم کمــــــــــــــــک کسی صدامو نمی شنوه..؟خداااااااااایاااا...:(خودت کمکم کن................

گریه

گریه

گریه

.

.

.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٥ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

شازده کوچولو از همه کس و همه چیز این دنیای مجازی دل کندم...اما از تو نمی تونم دل بکنم!اگه برات چیزی هم ننویسم خودتو نگاه کنم آرامش می گیرم...خلاصه بدون که فقط تو موندی و او!:|

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۳ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

امروز داشتم تو خیابون راه می رفتم....حس عجیبی بود

صداها ی خیابون بهم هجوم می آوردن

انگار زمان ایستاده بود و فقط آدمارو می دیدم که از کنارم رد می شدن

آدما...!چرا نگاه هاشون اینجوریه؟ازشون می ترسم...تو نگاه ها استرس و عجله و بی اعتنایی موج می زد....خیلی وقت پیشا به اینکه آدما از نظر اسلام برادر و خواهرای دینی همن خیلی فکر می کردم اما الان که می بینم.....انگار همه با هم دشمن خونینن!:|باباااااااااااااااا همتون از یک جنسین اینقدر خودتونو اون بالا بالاها نبینین...و!به کجا چنین شتابان؟:|

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۳ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

با تمام حرف های پیش و پَس

باتمام بایدها و نبایدها

با تمام چیز هایی که می دانم و میدانی

هنوز هم

                                         دلتنگت می شوم

نمی دانم

نمی دانی

...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۳ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

باز دیشب خوابشو دیدم..خواب نبود،عین واقعیت بود...ای خدا چرا نمی تونم فراموشش کنم تا راحت شم؟افسوس......................................

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۳ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

وقتی که دیگر نبود

من به نبودنش عادت کردم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست داشته باشد

من اورا دوست داشتم

وقتی که اوتمام کرد

من شروع کردم

وقتی که او تمام شد

من آغاز شدم

و چه سخت است. تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن…

                                            دکتر علی شریعتی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

زندگی با طعم بادوم زمینی فلفلــــــــــــــــــی........

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

نمی تونم به شادی ها پشت کنم،

نمی خوام تو گلستان زندگی(!)مست نباشم،

می خوام بخـــــــــــــــــــــندم به

 

ز       ی        ب       ا           یی ها....

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۳٠ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

بسم الله الرحمن الرحیم...

دویدم و دویدم

سر کوچه رسیدم

بند دلم پاره شد

از اون چیزی که دیدم

بابام میون کوچه

افتاده بود رو زمین

مامان هوار می‌زد

شوهرمو بگیرین

مامان با شیون و داد

می‌زد توی صورتش

قسم می‌داد بابارو

به فاطمه، به جدش

تو رو خدا مرتضی

زشته میون کوچه

بچه داره می‌بینه

تو رو به جون بچه

بابا رو کردن دوره

بچه‌های محله

بابا یه هو دوید و

زد تو دیوار با کله

هی تند و تند سرش رو

بابا می‌زد تو دیوار

قسم می‌داد حاجی رو

حاجی گوشی رو بردار

نعره‌های بابا جون

پیچید یه هو تو گوشم

الو الو کربلا

جواب بده به گوشم

مامان دوید و از پشت

گرفت سر بابا رو

بابا با گریه می‌گفت

کشتند بچه‌هارو

بعد مامانو هلش داد

خودش خوابید رو زمین

گفت که مواظب باشین

خمپاره زد، بخوابین

الو الو کربلا

پس نخودا چی شدن؟

کمک می‌خوایم حاجی جون

بچه‌ها قیچی شدن

تو سینه و سرش زد

هی سرشو تکون داد

رو به تماشاچیا

چشماشو بست و جون داد

بعضی تماشا کردن

بعضی فقط خندیدن

اونایی که از بابام

فقط امروزو دیدن

سوی بابا دویدم

بالا سرش رسیدم

از درد غربت اون

هی به خودم پیچیدم

درد غربت بابا

غنیمت َنبرده

شرافت و خون دل

نشونه‌های مرده

ای اونایی که امروز

دارین بهش می‌خندین

برای خنده‌هاتون

دردشو می‌پسندین

امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یه‌روز به هم می‌رسیم
بازی داره زمونه

موج بابام کلیده
قفل در بهشته
درو کنه هر کسی
هر چیزی رو که کشته

یه روز پشیمون می‌شین
که دیگه خیلی دیره
گریه‌های مادرم
یقه تونو می‌گیره

بالا رفتیم ماسته
پایین اومدیم دروغه
مرگ و معاد و عقبی
کی میگه که دروغه؟

شهید ابولفضل سپهر
نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٧ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

-قیصر امین پور-

http://www.sharemation.com/imanteos1/t12.jpg

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٧ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

تا کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بی معرفتی آدما و بی وفایی دنیارو ببینم؟تا کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٧ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

De la Sierra Morena,                 از کوه سیرا مورنا
Cielito lindo, vienen bajando,      محبوبه زیبای من، به پایین می آید
Un par de ojitos negros,              یک جفت چشم سیاه
Cielito lindo, de contrabando.      معشوقه زیبا، که ممنوع شده است 

Ay, ay, ay, ay,                              آی آی آی آی
Canta y no llores,                         آواز بخوان و گریه نکن
Porque cantando se alegran,         زیرا آواز خواندن شادت می کند
Cielito lindo, los corazones.           معشوقه زیبا ،دلدار

ای یار من ، ای یار من، ای یار بی زنهار من
ای دلبر و دلدار من ، ای مونس و غمخوار من
خوش می روی در جان من،خوش می کنی درمان من
ای دین و ای ایمان من، ای بحر گوهر دار من


Ay, ay, ay, ay,                           آی آی آی آی
Canta y no llores,                       آواز بخوان و گریه نکن
Porque cantando se alegran,        زیرا آواز خواندن شادت می کند
Cielito lindo, los corazones.          معشوقه زیبا ،دلدار

ای شبروان را مشعله،ای بیدلان را سلسله
ای قبله هر قافله ،ای قافله سالار من


Ay, ay, ay, ay,                            آی آی آی آی
Canta y no llores,                        آواز بخوان و گریه نکن
Porque cantando se alegran,        زیرا آواز خواندن شادت می کند
Cielito lindo, los corazones.           معشوقه زیبا ،دلدار

ای در زمین ما را قمر ، ای نیمه شب مارا سحر
ای در خطر مارا سپر ، ای ابر شکر بار من


Ay, ay, ay, ay,                           آی آی آی آی
Canta y no llores,                      آواز بخوان و گریه نکن
Porque cantando se alegran,      زیرا آواز خواندن شادت می کند
Cielito lindo, los corazones.         معشوقه زیبا ،دلدار


Ese lunar que tienes,                  آن علامت زیبایی که تو داری
Cielito lindo, junto a la boca,       معشوقه زیبا، کنار لبهایت
No se lo des a nadie,                   آن را به کسی نده
Cielito lindo, que a m? me toca.   معشوقه زیبا،آن متعلق به من است


Ay, ay, ay, ay,                            آی آی آی آی
Canta y no llores,                        آواز بخوان و گریه نکن
Porque cantando se alegran,        زیرا آواز خواندن شادت می کند
Cielito lindo, los corazones.          معشوقه زیبا ،دلدار

ای شبروان را مشعله،ای بیدلان را سلسله
ای قبله هر قافله ،ای قافله سالار من


Ay, ay, ay, ay,                             آی آی آی آی
Canta y no llores,                         آواز بخوان و گریه نکن
Porque cantando se alegran,         زیرا آواز خواندن شادت می کند
Cielito lindo, los corazones.           معشوقه زیبا ،دلدار

مرا تو بی سببی نیستی ، به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل
ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب دریچه تاریک
کلام از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظر بازی که تو آغاز می کنی

-محسن نامجو!-

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٦ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

چه سادست بی بهونه خندیدن...

چه زیباست از انبوه غم و غصه ی دل اینقدر بخندم تا اشک از چشمام بیاد...

چه پاکه پرش موقع راه رفتن!که بهم بگن سارا از راه رفتنت خوشحالی می باره...

چه خوشحاله!خندیدن...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٥ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

treeswing.gif
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.

پ.ن:روحمو بدجوری وادار به مراجعه می کنه......!!..

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٤ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد
رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد

ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم
که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد

سرمن مست جمالت دل من دام خیالت

دل من تابه حلوا ز بر آتش سودا
اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد

گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت
که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد

سرمن مست جمالت دل من دام خیالت

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد
رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد

خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون
که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد

سرمن مست جمالت دل من دام خیالت

اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم
که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد

به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم
چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد

سرمن مست جمالت دل من دام خیالت

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٩ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت